|
پی ادراک زمین بودم و بس، هوش سرشار من از کوه منم بالا رفت. دشت گسترده و سبز، تا ته مرز زمین راه می رفت. وزش باد و تن نازک شالی ها بود. کوه من چاله ای بود اول دشت یکرنگی ما مرد شالی گفت: شب تاریکی بود، دشت ما هم چاله بسیار دارد. صبح ولی چشم بینا هوش از دل عقلم می برد! من به این جمله می اندیشم: آن گیاهی که ته چاله ی عمرش پژمرد خبر از روشنی دشت نداشت.
|